سی‌دقیقه پیش فهمیدم که برگشته‌ام به زندگی – چطور شد که این‌طور شد؟ یا نه! سوال این باید باشد که چطور شد که آن‌طور شده بود اصلن؟ چرای‌ش را یادم نیست – همین‌قدر می دانم که سال‌ها بود من توی هیچ خیابانی راه نرفته بودم و این را خیلی جدی می‌گویم و می‌دانم هیچ‌کس باور نمی‌‌کند: سال‌های سال کل زندگی من شده بود کار – وقتی می‌گویم کار یعنی از 6-7 صبح می‌زدم توی سر و کله‌ی یک مشت ایرانی و خارجی و خریدار و فروشنده و رئیس و مرئوس و فیلان تا 9-10 شب. هفت سال کم نیست برای این که وقت آدم پول باشد، در نتیجه نتواند قلاده‌ی وقت‌ش را ول کند که برود راحت برای خودش بین آدم‌ها توی کوچه و خیابان وول بخورد –  یعنی هفت سال از در خانه سوار آژانس بشوی تا محل کار و از آن‌جا برگردی خانه فقط – آن‌وسط هم اگر احیانن خریدی باشد یا رستورانی یا تفریحی، با همان آزانس رفته باشی و برگشته باشی؛ راه نرفته‌ باشی توی هیچ خیابانی هفت سال – حتا وقتی رفته‌یی مسافرت – ماموریت یک شهر تازه – یک کشور تازه ... همه‌ش یک جور... حالا – امروز عصر – داشتم برمی‌گشتم خانه – گوشی دستم بود و تلفنی با دوستی حرف می‌زدم – یک آقای نازنینی با ماشین چسبیده بود به من که من بمیرم بیا سوار شو! برای این‌که دست به سرش کنم، سوار یک اتوبوسی شدم که نگه داشت – اتوبوس رفت یک جای دیگر شهر – پیاده شدم و خواستم ماشین بگیرم تا خانه – بعد دنبال ایستگاه تاکسی یا همچین چیزی می‌گشتم – بعد دیدم 10 دقیقه‌است دارم توی خیابان راه می‌روم – ادامه دادم – 1 ساعت پیاده رفتم تا رسیدم به خانه – باران می‌آمد.

/ 0 نظر / 24 بازدید