به آمارانتا گفت: «مي‌بيني چه‌قدر ساده است؟ مي‌گويد: دارد به خاطر عشق من مي‌ميرد، انگار من قولنج مزمن‌ام.» وقتي فرمانده‌ي جوان را نزديك پنجره‌ي او مرده يافتند، عقيده‌ي رمديوس خوشگله نسبت به گفته‌ي خود اش راسخ‌تر شد. گفت: «ديديد چه‌قدر ساده لوح بود!»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گارسيا ماركز – صد سال تنهايي

/ 14 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آراز

راجع به مطلب قبلی زبان مادری رو ميخای پيدا کنی يا اونو ؟؟؟ ------------------------------------------------------ مادربزرگ گم کرده ام در هياهوی شهر / آن نظربند سبز را / که در کودکی بسته بودی به بازوی من ....

k1

اين کتاب من را پاره کرد، تمرکز و کنترلم را می گويم، پاره کرد،‌ بايد دوباره بخوانم...

Mehrdad

راستی که پرواز چه کيفی داره....

bahram

و به احترام همديگر ۱ لحظه چشمانمان را بستيم اما ديگر هيچ برايمان باقی نمانده بود

do-l

در دستهای او بدرود برهنگی است و رابطه به دريا می ريزد.

فانی

چه خوب! بذار امتحان کنم! :)

فاطمه

چشم‌هايم را بستم ... بازش که کردم ، دلتنگی نبود و او نبود ... فقط همين .