تصویری هست توی ذهن‌م – جلوی ورودی مجتمع، اشک‌هام را پاک کرده باشم که پیاده شوم، صدام کرده بودی، برگشته بودم و گفته بودی: دوست‌ت دارم – در را بسته بودم و رفته بودم توی خانه.

حالا هر بار دل‌م تنگ می‌شود، صدات می‌پیچد توی سرم... دوست‌ت دارم.
 

/ 0 نظر / 10 بازدید