در زندگی زخم‌هایی هست که در انزوای یک روز گرم و روشن توسط یک حشره روی دست‌ آدم ایجاد می‌شود.

اول‌ش باد می‌کند – به قرار یک گوجه‌سبز سردرود – و بعد درد می‌کند، صورتی می‌شود و سرش یک فرورفتگی درست می‌شود – تمثال آتش‌فشان خاموشی که قل قل می‌جوشد و می‌خارد و امان از آدم می‌گیرد.

2 هفته بعد؛ ساعد آدم که حالا دیگر اندازه‌ی توپ بسکتبال شده، پنچر می‌شود (بچه که بودم و توی کوچه دوچرخه‌سواری می‌کردم – هی دوچرخه‌ام پنچر می‌شد – بابام وسایل پنچرگیری خریده بود برام و من شده‌بودم که پنچرگیر حرفه‌یی – کار کل محل را راه می‌انداختم – مفت) و بعد. از آن آتش‌فشان یک سوراخ می‌ماند روی دست. سوراخی که با چشم غیر مسلح هم می‌شود دید.

سوراخی که آدم آرزو می‌کند بمیرد و این پدیده‌ی طبیعی را نبیند... 


/ 0 نظر / 15 بازدید