تمام پرسه‌های‌ام را در خيابان جا می‌گذارم، تمام ماجراهای‌ام را، تمام برگه‌های جريمه‌ام را...

پياده روها هميشه شاهد بزرگی‌ی ِ تنهايی‌ی ِ من بوده‌اند. اگر امروز می‌بينی برای‌ات می‌نويسم، به اين خاطر است که چند ساعتی‌ست سيگارهای‌ سکوت‌ام تمام شده‌اند. حتا همه‌ی آرزوهای‌ام را چاق کرده‌ام، ولی نشد، کبريت هم ندارم. به هر حال مجبور ام هذيان‌های‌ام را بلند بلند برای‌ات ديکته کنم تا بشنوی. حالا هر جا که باشی، چه خط بدهی، چه نه، من برگه‌ی انصراف‌ام را مثل برادر‌ ات روی تمامی رد پاهای‌ام، واژه‌ای‌ام، و از همه مهم‌تر روی خود ام می‌چسبانم. حالا نوبت توست، تا موافقت نکنی هيچ چيز درست نمی‌شود. من هم زير برگه‌ی انصراف‌ام درشت ِ درشت با ماژيک‌هايی که هنوز زياد مستهلک نشده‌اند با رنگ قرمز می‌نويسم: 
                                                               من انصرافی‌ام. به من احترام بگذاريد!!

پ.ن: مهدی‌ی ِ خوب‌ام... يک روز اين را برای‌ام نوشته بودی... خيلی وقت پيش بود... آن قدر قديم که داشتم لحن فرياد های‌ات را فراموش می‌کردم... حالا همه چيز دارد مثل ِ صدای تو که آن روز پای تلفن دل‌ام را لرزاند، تکرار می‌شود و من هيچ ندارم... تو آن‌جا نشسته‌ای و می‌خواهی من بنويسم، من اين‌جا نشسته ام و می‌خواهم تو بنويسی...

ببين: «تنها يکی
        آن که خسته‌تر است.»

/ 10 نظر / 6 بازدید
فاطمه

حالا همه چيز تکرار می‌شود ...؟! من لحن صدای کوفتی‌اش را هم از ياد بردم . به همين سادگی .

.

جای پنجولها تازه دارد دهن باز می کند.

ماهی دودی

چاکرتيم بعد از اين همه سال هنوز بفکرم هستی!؟

رهايي

نوشته هات ادمو پرت مي كنن تو يه مه غليظ كه منو خيلي اروم ميكنه...اين مه غليظ رو حفظ كن ادم ها تو مه دوست داشتنين...

فانی

تو رو خدا يکيتون بنويسه. دلمون گرفت!

هیس!

ببين: «تنها يکی آن که خسته‌تر است.» !!!

mehdi

آنقدر روبروی اسمت می ایستم!!! تا علف زیر یایم سبز شود!!!