آهن‌ها افتاد. من آن‌ها را برداشتم... مي‌خواستم آن‌ها را دست بگيرم و براي آخرين بار نگاه كنم. از اين‌كه آهن‌ها را به پاي خود حس نمي‌كردم بسيار متعجب شده بودم. زندانيان با صداهاي خشن و بريده‌اي كه در آن نشاني از خوش‌حالي مي‌ديدم، تكرار كردند: «برويد، در امان خدا! در امان خدا!»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خاطرات خانه‌ي مرده‌گان - داستايوفسكي

/ 3 نظر / 2 بازدید
buddha

دوس دارم اينجا رو

غريو

خيلی با وبلاگت حال می کنم ..اينو بدون اينکه توقع داشته باشم به من سربزنی عرض می کنم...خواننده پر و پا قرص وباگتم فقط نمی دونمecce homo چيه کيه کجاس؟