می‌رسم خانه – این‌جا خانه‌ی من هست و خانه‌ی من نیست؛ مادر، مثل تمام هشت سال گذشته روی پله‌ها می‌ایستد، چمدان‌م را می‌گیرد و ذوق می‌کند از برگشتن‌م. من... ذوق می‌کنم و نمی‌کنم. هنوز ته مانده‌ی مستی شب مانده توی رگ‌هام و هی سعی می‌کنم یادم بیاورم که چه چیزها گفتم اما فقط خنده‌هاش یادم مانده  و جدول ضرب... که یکی از جواب‌ها غلط بود، بین آن همه عدد فقط همان یکی را غلط می‌گفتم؛ همانی که توی هوشیاری هم درست‌ش را نمی‌دانم. بعد چرا قهوه را نداده بود دست‌م؟ چرا گفته بود که خودم پا شوم و تا میز بروم و قهوه را بردارم؟ فکر کرده بودم چند لحظه چشم‌هام را ببندم و نیرو جمع کنم برای بلند شدن و چند قدم راه رفتن تا قهوه... چشم‌هام را که باز کردم، کنارم خوابیده بود با چمدان‌ش که آماده جلو در بود... چرا قهوه را نداده بود دست‌م؟

دل‌م تنگ می‌شود... توی گلوم می‌سوزد توی چشم‌م می‌سوزد... توی دل‌م می‌سوزد.

/ 0 نظر / 24 بازدید