پست های ارسال شده در فروردین سال 1388

باران می‌زند. می‌گویی وسط چهارراه ایستاده‌ای. پیدات می‌کنم. قدم می‌زنیم. توی فکرم دنبال چیزی می‌گردم که نمی‌دانم چیست. حرف می‌زنی. ... ادامه مطلب
/ 1 نظر / 5 بازدید
هر صبح، می‌دود بغل‌م. با هم قایم باشک بازی می‌کنیم و قهقهه می‌زند. امروز آکواریوم سالن را نشان‌م داد، می‌گوید:魚 می‌گویم: ... ادامه مطلب
/ 3 نظر / 5 بازدید
به ساعت آن‌جا که بخوابم ... به ساعت این‌جا که بیدار شوم… به ساعت این‌جا وقت ناهار است، این‌ها باور کرده‌اند ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 5 بازدید
*‌دیوید، مدیر عامل این کارخانه مثل روح سرگردان همین طور که خش-خش‌کنان کفش‌هاش را روی زمین می‌کشد، از این سر ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 5 بازدید
سخت-‌جان بودن کافی نیست. گاهی باید سگ‌-جان بود... ‌دل‌م می‌سوزد برای سیسکا، سگ مهربان‌ ِ پیر… کاش  می‌شد لااقل کمی پیش از آن‌که ... ادامه مطلب
/ 2 نظر / 5 بازدید
می‌پرسد: هنوز هم جایی هست که بنویسی؟ سکوت می‌کنم؛ چون هست. گاهی آدم‌ فرار می‌کند؛ از همه‌ی آن‌ها که نردیک اند. ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 5 بازدید