اندر احوالات روزهای تعطیل، خانه‌ی پدری، مادری که تنها راه نشان دادن عشق‌ش به من پُر کردن ِ شکم‌م است و خواهری که پایه‌ی بخور بخور است...

در این‌که من آدم شکمویی هستم، شکی نیست. در این که من سیر نمی‌شوم و تنها وقتی دست از خوردن می‌کشم که "آن چیز ِخوردنی" تمام شود، شکی نیست. در این هم که بین وعده‌های غذایی برای صبحانه بیشترین ذوف را دارم، شکی نیست.

اما نمی‌دانم چه حکایتی‌ست که من فقط وقتی تبریز هستم صبحانه می‌خورم و هرجای دیگری که باشم به جز یک لیوان شیر به ندرت صبحانه‌ی کامل می‌خورم... ولی امان از وقتی که تبریز باشم و خانه باشم و ... امان، امان، امان.

/ 0 نظر / 7 بازدید