در حال حاضر تنها چيزي كه بهم آرامش مي‌ده اينه كه يه پسر بچه‌ي 12 ساله باشم و با دوستام برم واستم سر يه كوچه‌ي بن بست و مسابقه بديم تا ببينيم كدوم‌امون مي‌تونه شاش‌اش رو اون‌قدر شوت!! كنه تا برسه به ديوار ته ِ كوچه كه روش نوشته: «مه‌ناز جان! دوست‌ات دارم»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بعد اش برگردم خونه، يه ليوان آب آناناس بخورم، چمدون‌ام رو ببندم و برم حافظيه.

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
aftabparast

آفرين!همينجوری ادامه بدی من مطمئنم موفق ميشی!

ecce homo

منم دوست دارم دختر بچه ای بودم و با حسرت به توانایت می نگریستم

elham

خب... هيچی ديگه!!

adel

من دوس داشتم اون جوی جيشو می ديدم ! قکرم داره ميره جاهای بد ! !

vahidoo

واسه حافظيه رفتن پايه هستم ، شديد ، دوشنبه شب حافظيه بودم ، واسه اون قسمت اول هم هر کمکي از دستمون بر بياد در خدمتيم ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد . شيراز اومدن از شما - حافظيه رفتن از ما

آراز

پس اینکه ماله پسرا شـــــوت میشه یه مزیتهایی داشته ... حالا حافظیه و آب آناناس چه ربطی به مهناز و شاش داشت اینشو نگرفتم.