شهرهایی هم هستند متصل به دریا؛ یا حتا توی خود دریا – قدم سوم را که برمی‌داری، آب می‌رسد به انگشت‌هات. قدم چهارم، دامن‌ت را بالا می‌گیری و خیس می‌شوی. شهرهایی که پنجره‌هاش  کلیشه‌‌وارترین منظره‌ی تاریخ را می‌سازند: قایقی در دوردست و رنگ نارنجی غروب -

می‌دانی، من هیچ‌وقت آدم غروب نبوده‌ام – توی هیچ شهری آدم غروب نبوده‌ام... آدم طلوع؟ خوب کلن من آدم ایستادن و شمردن سرعت چرخش زمین نبوده‌ام – هیچ‌وقت – حتا وقتی که تو توی قایقِ توی قاب پنجره باشی. من هیچ‌وقت آدم ایستادن و تماشا کردن نبوده‌ام – آدم رفتن؟ نشستن؟ ماندن؟ خوابیدن؟ آدم همه‌شان بوده‌ام اما آدم ایستادن؟ نه!

من هیچ‌وقت به طعم دریا هم عادت نکرده‌ام. هربار به دریا می‌رسم – انگار کن که اول بار – آب که می‌رسد روی زانوهام، مزه‌ش می‌کنم – و هر بار بهت می‌کنم از آن شور خالص ِ تند... مگر نه این که آب همه‌ی رودخانه‌ها شیرین است؟ مگر نه این‌که همه‌ی رودخانه‌ها به دریا می‌رسند – از کجا به بعد ماهی‌های آب شیرین شور می‌شوند؟ آخ ماهی‌ها... ماهی‌های کوچک ناز.

شهرهایی هم هستند متصل به دریا، از شمال به شهر تو می‌رسند و از جنوب به شهر من – شهرهایی که در مرز دریایی‌ش می‌فهمی چه‌قدر فاصله هست بین چمدانی که توی قایق تو بود و چمدانی که توی دست من است...

مرده‌ام؟ به‌گمان‌م مرده‌ام و این شهر توی این دریا...

 

/ 3 نظر / 27 بازدید
honja

salam majzube webt shodam.. link kardam... mano ham bekhun plZ

هونجا

راستی می تونم ایمیلتونو داشته باشم لطفا؟