چهارم دبستان که بودم توی مسابقه‌ی علمی مدرسه اول شدم – جایزه‌ام یک کره‌ی جغرافی بود – یک کره‌ی جغرافی خیلی کوچک... بعد من همان موقع عاشق‌‌ش شدم – عاشق زمین. ساعت‌ها می‌نشستم و کشورهاش را می‌گشتم، شهرها را- رفتم کتاب اطلس خریدم – عاشق جغرافی شدم بعدها فهمیدم که جغرافی کافی نیست – تاریخ هم یاد گرفتم. سال‌های سال تفریح‌م چرخیدن توی آن کره‌ی جغرافی بود و رویای سفر کردن و رفتن و دیدن آن همه زمین، آن همه آب؛ چه می‌دانستم یک روز همین کره – همین جغرافی آدم‌هام را از من خواهد گرفت و هر کدام را پرت خواهد کرد توی یک گوشه‌ش.

شب خواب دیدم مادرم هم چمدان به دست دارد می‌رود به دورترین نقطه‌ی زمین و من همین‌جا مانده‌ام – و تکه‌تکه‌های دل‌م را که روی این کره ی کوچک جغرافی پخش شده‌است تماشا می‌کنم...

آدم نباید عاشق جغرافی شود – آدم نباید عاشق تاریخ باشد – آدم نباید دل‌ش را بدهد دست زمین – دست آب – دست باد...

آدم اصلن نباید.

/ 5 نظر / 22 بازدید