همسرم تا"بیرست" با من آمد
آن‌جا از ترن پیاده شد
روی سکو ایستاد
و کوچک و کوچک و کوچک شد
شد دانه‌ای گندم
در یک آبی بیکران
بعد جز رویاها چیزی ندیدم
ترن می‌رفت
آن‌چنان که انگار هرگز نمی‌ایستد...

 

/ ناظم حکمت

/ 0 نظر / 16 بازدید