(...)

خوب می‌دانست بهترین تهدید برای ما این است که چادر مشکی‌ ِعزیز را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیا‌ندازد سرش و بگوید من رفتم. همین کافی بود که ما به گریه بیافتیم، گوشه‌ی چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمی‌کرد کدام یکی‌مان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هاش. کفش‌های مامان  گاهی روزی چند بار قایم می‌شد. زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفل‌ش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود. ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی‌ست و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت، داستان گریه‌دارِ خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگه‌ش داشتیم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده.
بعدها خیلی پیش آمد که کفش‌های آدم های محبوب‌مان را قایم کردیم. کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند. آدم‌هایی که یک بار و دو بار مهربان می‌پرسیدند کفش‌ها کجاست، آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند، آدم‌هایی که به مامان اصرار می‌کردند که نه، نه، خودش می‌دهد، بچه خوبی ست.، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون کسی مهربان نبود. کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد. یک جایی ما این واقعیت را فهمیدیم که مامان رفتنی‌ نیست. خودش رفتنی نیست. کفش‌ها هیچ‌کاره‌اند. از یک روزی به بعد که تاریخ‌ش جایی ثبت نشده و من هم یادم نیست ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هر کس رفت خداحافظی کردیم. از یک جایی به بعد پیش‌دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پای‌‌اش جفت کردیم. یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم. خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتن‌ ش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جایی به بعد کبود هم نشدیم،گوشه ای ایستادیم و تنها رفتن اش را نگاه کردیم بی خداحافظی حتی!

/ 13 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ب

لینک اصلش رو براتون گذاشتم. نویسنده ش بهناز مترجمه. تاریخ داره : 2010. حتی توی همشهری داستان هم به همین اسم چاپ شده. اصل مطلب از متن دست کاری شده ای که شما لینک دادین خیلی بهتره. بد نیست بخونین

http://www.rahpoo.com/?DDoc=S890907

koli

متاسف ام ...... از ذهن و یادم ادرس وب لاک ات را می زدایم.... یعنی این همه سال مطلب دزدی می خواندیم ؟!

elham

مطلب اصلي رو خوندم و زيباست... من اين وبلاگ كه نوشته ي اصلي اونجاست رو نمي شناختم و اولين بار بود ديدم... در مورد وبلاگي هم كه من بهش ارجاع دادم.. متاسفانه اين وبلاگ مطالب خود من رو هم بدون مرجع استفاده كرده قبلا و افرادي هم متوجه شدن و به من خبر دادن... ولي خب براي من هيچ مهم نيست... به هر حال "اخلاق" و "تعهد"‌ يك مساله شخصي و اون شخص مسوول رفتار خودشه... من متاسفم بابت اين موضوع - اما كاري از من بر نمياد... من به مطلبي كه منتشر كردم رفرنس دادم و مسوول كپي كاري ديگران نيستم....

elham

در مورد اين كه اين همه سال چي مي خوندين... فكر مي كنم من اصل ارجاع رو هميشه رعايت كرده ام و هر جا به مرجعي اشاره نشده مسلمن نويسنده خودم بودم... لطفا قبل از جوگيري و اظهار نظر راديكالي كمي بيشتر فكر كنيد و در صورت امكان به حافظه تون هم مراجعه كنيد... 4 تا جمله و بيان احساسات ارزش نداره كه كسي از كسي چيزي بدزده... من اينجا براي "ذهن و ياد"‌ شما نمي نويسم ... و نيازي به "ذهن و ياد"‌ بيمار و هذيان گوي كسي ندارم...

فایول

جالبه.من یه همچین پستی رو جای دیگه قبلا خونده بودم!!!!!!

سرباز

خیلی قشنگ بود. با ذکر منبع اجازه انتشار دارم؟

laleh

huh,tu yeki az post hatun khundam ... vaghty ma ntabriz basham ... hamchin zogh marg gardidam ! man ham tabriz bidam :D nice to meet u!

مریم

فکر می کنم دوستان، سه نقطه بالای پست که آدرس لینک رو گذاشتی ندیدند. البته صاحب عزیز اون وبلاگ هم تعداد زیادی از پست هاش که لینک شما رو هم شامل می شه رمز گذاشته.