تو كه از من ِ من هم بي‌حوصله‌تراي... با دست‌هاي ات چه كنم؟

تاريخ مصرف اين سربرگ‌ها هم تمام شده،
انگار باز دير كرده‌ام
و پيشاني نوشت ِ دير سال‌ام، زودتر از فصل ِ تولد ام باطل شده.
عادت مي‌كنم؛
به ام‌سال ِ بي تقويم هم عادت مي‌كنم،
و شايد حتا فراموش كنم كه نام ِ تو در صفحه‌ي دوم شناس‌نامه‌ام خط خورده.
و من مهر خورده‌ام،
يا چيزي شبيه به امضا،
كف دست‌ام را از دست ِ همه‌ي آن آدم‌هاي ديگر جدا مي‌كند.
آخر صف ايستاده‌ام
نكير و منكر هم خسته‌اند،
فهميده‌اند حساب بلد ام
مي‌خواهند سربرگ‌هاي سفيد را جمع كنم.
...
آخر صف كه مي‌رسد،
وقت تمام مي‌شود
و ديگر ثانيه‌اي نيست كه مرا از خود بگذراند.
همان جا مي‌مانم.
مرا كجا رها كرده‌اي كه پيدا نمي‌شوم؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و بي‌شرمانه تمام تعبيرهاي عاشقانه‌ي اشكال را فراموش كرده‌ام... تو را پيش از بقيه

چهاردهم دی ماه ۱۳۸۳

/ 5 نظر / 3 بازدید
پدرخونده

اسم بلاگت مرا به ياد دوستی خيلی عزيز مي اندازد. به ايميلش توجه کن: http://tarsaa.blogspot.com

mA

عالی بود. به توانا يی نوشتن شما غبطه می خورم بايد به شکرانه اين توانايی بيشتر بخونين و بنويسين.

noone

لعنت به تو . تو بهترینی . ای کاش بهترین نبودی . ای کاش اینطور نبودی . ای کاش ندیده بودمت . لعنت به من .

Diba

« و عشق ، تنها عشق، ترا به گرمی يك سيب می كند مانوس!!»