سه روز گذشت
و زمستان شد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هي! گنجشك كوچك من...
خواب ديدم كه چشم‌ها‌ي‌ام را هنوز دوست داری
و من هنوز در تب لبان‌ات مي‌خندم.
هوا سرد است
و دل هرزه‌ همين حوالي گم شده
مي‌گويد:
مرد بي‌نامي را دوست مي‌دارم
مرد بي‌نامي كه دي‌شب از پنجره پريد توي اتاق
انگشت‌هاي‌ام را لاك زدم و گذاشتم كه ببوسد
ماه ‌ات را كه گذاشته‌اي روي پيشاني‌ي من، نشان‌اش دادم و
گفتم كه رفته‌اي سيگاري بكشي‌ و برگردی
گفتم كه هر شب خواب‌ات را مي‌بينم
گفتم كه هزار مشق نخوانده دارم...
باور نمي‌كند
باور مي‌كني؟
مرد بي نامي را دوست دارم كه باور نمي‌كند دست‌هاي من را يك نفر در باد با خود برد
راستي!
دل هرزه براي‌ات بستني خريد
گذاشت روي نيمكت تا سر راه بر داري،
برف مي‌باريد
به اين زودي‌ها آب نمي‌شود، خيال‌ات تخت.
الو! الو!
تمام سيم‌هاي تلفن را گرفته‌ام توي دست‌ام و دنبال نشاني‌ي تو مي‌گردم.
وقت امتحان تمام شد
و من آخرين سؤال را براي تو كنار گذاشتم.

پنج دقيقه سکوت و... ديگر هيچ.

/ 7 نظر / 2 بازدید
mA

من که نفهميدم!!!!:((

سارا

مرد بی نام سراغ داری ؟

صورتک خیالی

از عصر تا حالا که خوندمش اينقده دلم براش تنگ شده بود که الان زود آمدم تا دوباره بخونمش...:)

ادریس یحیی

هزار مشق ننوشته و هزار راه نرفته را ،تنها یک دل هرزه بس است تا خط بزند که می زند و سرمشق ها را دوباره در صفحه ی سپید بعد رج می زند هزار بار ِِ دوباره... 40 برگ و 100 برگ و 200 برگ و هزار برگ را یک نفس دوره میکند و هرزگی می کند و دل دل می کند و دودو میزند و ترا و همه را داو ِبازی میکند و خسته باز می آید تا تیمارش کنی و روانه کنی اش ..دل هرزه سر براه نمی شود .. درمان ندارد تیمارش کن..

do-l

و موشها هنوز حنجره می جوند!

elham

موش ها حنجره می جوند و آدم‌ها فرار می کنند و فرياد می زنند و دروغ می گويند و راست تر از هميه دروغ می گويند و (خيانت) اولين درس عشق است... و از کنار هم رد می شوند.... می دانم.... (دانستم) ... مرسی... خيلی قشنگ و به جا بود...