عمری اگر باشد، برمی‌گردم و از این روزها می‌نویسم، ‌روزهای نمور و تاریک و تلخ. من از آن آدم‌های تصادفی هستم که کل زندگی‌م ناجور بوده است. نه نه... شاید هم من برای این زندگی ناجور بوده‌ام – یک جور وصله‌ی ناهماهنگ برای  کل ساختار زندگی خانوادگی، طبقه اجتماعی، آداب و عرفی که توش ایجاد شده‌ام و بزرگ شده‌ام و تا جایی که حافظه یاری‌م می‌کند هیچ‌گاه سنخیتی با این ساختار نداشته‌ام...  چیزی مثل یک ژن بدبخت جهش یافته توی یک جامعه‌ی غلط از الگوریتم ژنتیک.

روح‌م دارد منفجر می‌شود از چگالی حوادث... سی و یک ساله شده‌ام و درست توی لحظه‌یی که سی و یک ساله شدم...

این دو ماه آخر نفس نفس زده ام – چند بار تا پای مرگ رفته‌ام – و خسته و جنون‌زده نشسته‌ام به تماشای تکه تکه های جسم و جان و روح‌ شکسته‌ام.

هنوز نمای بیرونی زندگی‌م پر است از موفقیت‌ها و کامیابی‌هایی که می تواند آرزوی هر آدمی باشد؛ کامیابی‌هایی که برای من خیلی عادی و پیش پا افتاده هستند. و اما از من چیزی باقی نمانده و به زودی همان چیز باقی مانده هم...

بماند که در زندگی زخم‌هایی هست که از دردش می‌خواهی دست بکنی تو سینه‌ ت و دل‌ت را پاره کنی...

/ 0 نظر / 20 بازدید