اولین و آخرین 
بوسه ی عاشقانه را
از لب های تو گرفتم. 
همه ی عمر به دیگران هدیه دادم
اولین هدیه ی خدا را
از چشم های تو گرفتم.
این لباسها
این کفش ها
این عطرهای رنگ وارنگ
این شال این کلاه
این ساعت شنی 
این جغدهای قشنگ را 
از تو گرفتم.
عشق را هزار بار دیده و شنیده ام 
عشق را هزار بار خوانده و نوشته ام
اما نخستین بار 
درس ها و دست های عشق را
از تو گرفتم.
لذت و شادی و خوشبختی
در واژه ها می رقصد
من این لحظه های ناب را
من آغوش و مستی شراب را
از تو گرفتم.
تبعید و غربت و تنهایی!
نمی دانستم جایم کجاست
چی بنویسم کجا بخوانم
رفیقی که مرا دریابد، کو؟
گل قشنگم!
رفیق بزرگوار من!
ماندن در خانه ی ادبیات را
از تو گرفتم.
درد و رنج زندگی
همه کاه بود
دلتنگی ات کوه 
کوهی که بر خانه ام فرو نشست
من این زنده به گوری را
از تو گرفتم؟

 

// عباس معروفی (؟)

/ 1 نظر / 4 بازدید