و نماند هيچ‌اش الا هوس قمار ديگر

بالاخره بالا آوردم. همه‌ي خود ام را، همه‌ي تو را، همه‌ي لحظه‌ها را. جرعه‌ جرعه‌ي تشنه‌گي‌ام را صريح‌تر از بكارت مضحك زنده‌گي‌ام نوشيدم و بعد همه را يك‌جا عق زدم.

حالا ديگر از هواي رقيق اين حوالي نمي‌ترسم، از سرگيجه‌هاي تهوع، از بوي تند ِ جام‌هاي تهي...

حالا ديگر آن‌قدر آب از سر ام گذشته كه در درد تكرار هاي روزانه ناله نمي‌كنم.

طعم هرزه‌گي‌ و باران ِ بي خبر... پنج‌شنبه‌هاي اتفاقي... و كوچه‌هاي خلوت و بوسه‌هاي ديوانه.

كاش مي شد يك بار ديگر در آغوش‌ات بخواب‌ام و تو تمام ‌ام را در تمام ات ببلعي... 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸۳
تگ ها :