آهن‌ها افتاد. من آن‌ها را برداشتم... مي‌خواستم آن‌ها را دست بگيرم و براي آخرين بار نگاه كنم. از اين‌كه آهن‌ها را به پاي خود حس نمي‌كردم بسيار متعجب شده بودم. زندانيان با صداهاي خشن و بريده‌اي كه در آن نشاني از خوش‌حالي مي‌ديدم، تكرار كردند: «برويد، در امان خدا! در امان خدا!»

خاطرات خانه‌ي مرده‌گان - داستايوفسكي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :