برداشت ِ يكي مانده به آخر:

جايي براي آن كه مي‌داند،
جايي براي آن كه نمي‌داند،
و آن كه سكوت مي‌كند.
شب است و دل- هرزه‌گي‌هاي من تمامي ندارد.
تب دارم و
مادر ام خشم‌گين از نوشتن‌ها و نوشتن‌ها و نوشتن‌هاي من است.
ديگر اما
گريه نمي‌كنم.
بگذار من هم يك شب آدمي باشم كه ساعتي قبل مرده است؛
«كه حكايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي دردي مكرر است:
كه چون با خون ٍ خويش پروردم اشان
باري چه كنند
اگر از نوشيدن ِ خون ِ من اِشان
گريز نيست؟»
بگذار من هم يك شب شريك ِ تكامل رنج‌هاي انساني باشم.
آه از اين كودكي‌ ِ خسته كننده‌ي ِ بي‌هوده!!
اين مرثيه تشنه‌تر ام مي‌كند
و عقربه در دير وقت ِ حادثه مي‌لنگد.
تب دارم و هذيان‌هاي‌ام پيشاني‌‌ام را داغ مي‌كند:
«آي عشق! آي عشق!
چهره‌ي آبي‌ات پيدا نيست.»
انسان هم حكايت بي بنيادي ست؛
مي‌گويند: عجيب است! عجيب است!
- عجيب است؟
باران كه ببارد، اولين شكوفه‌ي گيلاس كه باز شود...
آي، بهار ِ من!
تب دارم و حقيقت بخار مي‌شود،
چشم‌هاي‌‌ام را مي‌بندم و فكر مي‌كنم:
من، حوا باشم و آدم خيلي دور ايستاده باشد.
- جهل ِ موروثي و سرگرداني‌هاي مد ِ روز!!
يك كاش ِ بزرگ چسبيده به انتهاي فصل
و زماني كه، بالاخره، خواهد گذشت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :