قد ِ آغوش ِ من اي، نه زياد اي، نه كم اي

امروز خواب نبودم. امروز هيچ خواب نبودم. توي آن اتاق، كنار تو، كنار توي ِ همه‌ي روزهاي ِ من، كنار ِ توي‌ ِ من.
مي‌داني چند وقت بود كسي هق هق گريه‌ام را نشنيده بود؟ مي‌داني چه‌ وقت بود، سرد ام بود و كسي نبود تا سر بگذارم روي سينه‌اش و گرم شوم؟ مي‌داني چند وقت بود كسي چشم‌هاي‌ام را تماشا نكرده بود؟‌ مي‌داني چند وقت بود كسي تپش‌‌هاي قلب‌ام را نشمارده بود؟ مي‌داني چند وقت بود كه من در نهايت شادی و آرامش و دل‌خوشي مرده بودم؟ بگذار خود ام بگويم، خيلي وقت بود... خيلي...

اصلن مهم نيست زنده‌گي چه‌گونه مي‌گذرد، مهم اين است كه من باور دارم آن چيزهايي كه بين ِ من و تو هست، همه‌اش راست است، من باور دارم كه يك نفر هست كه...

راستي! مامان گفت: اين همه وقت كجا قايم شدي؟ چرا نمي‌آيي ببينم‌ات؟ گفت: اين روزا پسر ام ناهار چي مي‌خوره؟ گفت: من هم دوست‌اش دارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :