دارم از این‌جا هم می‌روم – از پنجره اتاق که نگاه می‌کنم خودم را می‌بینم که دارم از این‌جا هم می ‌روم.

مرد می‌نشیند رو‌به‌روم.

مرد فرق دارد – اول‌ش فرق داشت – محجوب بود و آرام – سر به زیر. حالا اما، پسربچه‌یی ست که از دیوار اتاق من بالا می‌رود – وقت و بی‌وقت پله‌ها را یکی به دو می‌کند و می‌دود تا اتاق من توی این گوشه‌ی ساختمان – توی گوشه‌یی که جز من کسی نیست.

همیشه یک بهانه‌یی هست؛ فیلم،‌موسیقی،‌ کتاب... همه چیزهایی که می‌شود من را به حرف بکشد. و از پسرش می‌گوید و از دخترش – فکر می‌کنم او هم پدر است.

دارم از این‌جا هم می‌روم –

مرد که می‌آید قلب‌م تند می‌زند – توی دل‌م رخت می‌شویند - حتا کمی خوشحال‌ می‌شوم – می‌نشیند و از کارخانه‌ی جدیدش می‌گوید، از اختراع‌ش، از کلاس یوگای همسرش.

دارم از این‌جا هم می‌روم –

جمعه تولدش بود و من نمی‌دانستم – دیروز هم نیامده بودم که 1000 بار تلفن کرد – وقت و بی وقت – حتا اس ام اس ولنتاین هم فرستاد –

دارم از این‌جا هم می‌روم – فکر می‌کنم باید برای‌ش هدیه‌یی بخرم – یک کتاب – موسیقی – شعر – شاید هم قصه –

در می‌زند باز – می‌گوید نرو – بمان – دستگاه را درست کن – می‌خندم که آن دستگاه اتوماتیک نمی‌شود –

می‌گوید نرو...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :