دست می‌کند توی موهام – می‌گوید موی کوتاه وحشی‌ترت می‌کند.
فکر می‌کنم اصلا مگر من وحشی ام؟
مثل همه‌ی این سال‌ها فکرم را می‌خواند – موها را به هم می‌ریزد:‌حتا رام ِ‌من هم نشدی ...
پاهام را جمع می‌کنم؛ رام
می‌گوید خب یک چیزی بگو ...
قلب‌م از سینه‌م بیرون می‌زند – چرا صبح نمی‌شود؟


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :