من؟ آدم سفر کردنم – آدم زیاد سفر کردنم – اولش از آنجا شروع شد که پدرم توی جنگ بود – مثل بیشتر مردهای آن روزها - و مادرم، دختری از شهری دور توی شهری دورتر با یک، دو و بعدها سه بچه (آخری بعد از جنگ بود – اما جنگ فقط برای آدم های معمولی تمام شده بود – و برای پدر من فقط آتش بس بود و هنوز توی جایی شبیه جبهه بود). داشتم می گفتم، سفری بودن من از همان جا شروع شد که وسط تیر و ترکش و پروازهای هفته یی یک روز و اتوبوس های 5 عصر ، مادر من زنی بود که بچه هاش را به نیش می کشید و سفر می کرد.

بعدها خسته شد و توی یکی از سفرها ماند – سال ها – تا همین امروز.

من اما گره خوردم به سفر. سرم را که بلند کردم از این شهر به آن شهر و ازاین کشور به آن کشور می رفتم و خسته ؟ نمی شدم – هیچ.

این ها را گفتم که بگویم آدم است دیگر توی بعضی سفرها دلش می پیچد به مرد قایقران سیاه چرده یی که سکان قایقش را می دهد دستت می نشیند گوشه ی دیگر قایق، رو به روی سکان و تو را تماشا می کند که با چه ذوقی سکان و پدال گاز را دور سرت می چرخانی...

شهرهایی هم هستند که مرد قایقرانش به زبانی که نمی دانی سکان قایقش را می دهد دستت و تو می رانی تا دل دریایی که آن قدر آبی است که بی هیچ ترسی شیرچه می زنی توی آب و در دورترین فاصله ی عمرت از ساحل شنا می کنی...

شهرهایی هم هستند که مرد قایقرانش دوربین به دست عکس می گیرد از دریا-ندیدگی ت و برات آوازهای غمگین می خواند از دریایی که ماهیگیران را از زنانشان دزدیده.

می گویم بیا با هم عکس بگیریم – می گوید من و این آفتاب که تکراری هستیم، تو بمان.

همه این ها را گفتم که بگویم که برگشتم به شهر سرد و برفی خودم و دلم تنگ شده برای شهری که مرد قایقران را توش جا گذاشتم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :