کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
درآن کویی که مِی خوردم گرو شد کفش و دستارم

زعقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من
کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم

چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشد
چنان می های صد ساله چنین عقلی که من دار

بگوید در چنان مستی نهان کن سِر ز من رستی
مسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم

مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشت
نگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم

چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان وخندانم
از آن می های کاری من چه خوش بی هوش هشیارم

چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقش
اگر آن کُه خبر یابد ز لعل یار عیارم

منم چون آسمان دوتوو زعشق شمس تبریزی
بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم

/ حضرت مولانا

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها :