از شهرهای من

شهرهایی هم هست با یک هتل - سرگردانی از نقاله‌های فرودگاه به چمدان سرایت می‌کند. دستگیره چمدان را که می‌‌گیری، چیزی توی دست‌ت گز گز می‌کند – از این همه شهر همین رسیده به تو – با نقاله‌های سرگردان، کاشی‌های سبز و فرودگاه خاکستری یک روز دم‌کرده.

آن‌قدر وقت داری که از آن سر پروازهای داخلی قدم‌هات را بشماری تا  این سر پروازهای خارجی – با چمدان مسری سرگردان بنشینی جلوی آن خروجی زهوار در رفته و منتظر پروازهای خارجی با پسوند X بمانی. کسی می‌آید – همیشه کسی می‌آید –

هنوز وقت داری، کیف آرایش‌ت را باز می‌کنی و با مو چین می‌روی سراغ ابروهات - بعد آرایش می‌کنی – آرایش چیز خوبی‌ست؛ خستگی و کلافگی و سرگردانی را محو می‌کند.

هنوز وقت داری. چمدان را می‌گذاری زیر پات، عینک را می‌گذاری روی سینه‌ت و می‌خوابی – تلفن‌ت زنگ می‌خورد – عینک می‌افتد روی زمین یک شهر غریب و می‌شکند؛ چه خوب که لنزهات را آورده‌یی.

هنوز وقت داری. توی مغازه‌ها می‌چرخی... مجله می‌خری، آب می‌خری، شکلات می‌خری، غذا می‌‌خوری.

هنوز وقت داری. مگر چقدر زود رسیده‌ای؟

زن غریبه از جوانی‌ش می‌گوید – از ازدواج 13 سالگی‌ش – از طلاق 30 سالگی‌ش –  و تو با چشم‌های بی‌عینک دنباله‌ی حرف‌هاش را حدس می‌زنی.

می‌رسی به خروجی پروازهای خارجی– پرواز X نشسته و آدم‌ها، آدم‌های چمدان به دست سرگردان، از دور می‌آیند-

تاریک است –

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها :