پا به پاي پرومته مي‌آيم، آن بالا، نگاه‌ات قلب‌ام را مي‌لرزاند، آن بالا، صداي‌ات دست‌هاي‌ام را وسوسه مي‌كند، آن بالا، سكوت‌ات ديوانه‌ام مي‌كند، تخته سنگ‌ را رها مي‌كنم و از سر ِ راه ِ تمام ِ خاطرات‌ام كنار مي‌روم، تو مي‌ماني و بغض ِ ديرين‌ام. اسطوره از من مي‌ميرد و من مثل همه‌ي آن‌روزهاي دور دوست‌ات دارم.

پايين‌تر انسان‌ها گِرد آتش نشسته‌اند، خدايان پرومته را نمي‌بخشند، برمي‌گردم و راه‌هاي آمده را، هنوز مي‌آيم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :