ready to bear, ready to stand, ready to come along.

مي‌داني چند وقت است دروغ‌هاي‌ات را نشنيده‌ام؟ دل‌ام لك زده براي آن لحظه‌هاي بي سامان ِ بي‌هوده‌ات كه براي‌ام حرف بزني و من سكوت كنم و همين‌طور كه داري از توپ پوريا و دوچرخه‌ي حامد حرف مي‌زني، دست كنم توي موهاي بلند‌ ات و ببافم‌اشان و تو دروغ بگويي و بگويي و...
ياد اش به خير. كودكي چيز با ارزشي ست. نبايد جايي جا بماند. من كه سنجاق‌اش كرده‌ام به گوشه‌ي پيراهن نارنجي‌ام و هميشه با خود ام مي‌گردانم‌اش. به گمان‌ام تو گم‌اش كرده‌اي، همين دي‌روز يا پري‌روز؛ همين است كه ديگر وقتي پاي‌ات موقع فوتبال خراش بر مي‌دارد، يا وقتي زهره نمي‌گذارد لپ‌هاي‌اش را ببوسي، نمي‌آيي براي‌ام تعريف كني. اما من مي‌دانم. هيچ‌گاه نگويي هم مي‌دانم كه دي‌شب، فراموش كردي مسأله‌هاي رياضي‌ات را حل كني و ام‌روز كتك خوردي، مي‌دانم كه تا رفتي روي پشت بام، زهره پرده‌ي اتاق‌اش را كشيد، مي‌دانم كه وقتي نيستم مي‌آيي و توي دفتر خاطرات‌ام دنبال نوشته‌هاي آن‌روزي مي‌گردي كه ديدي من و اردلان رفتيم به بن بست ِ سي و سه و وقتي اردلان مي‌بوسيدم، هاج و واج ايستادي سر ِ كوچه و بعد دويدي و رفتي.
كاش لااقل مي‌شد كه يك بار ديگر با هم برويم دريا، روي ساحل، نرسيده به موج شكن، بنشينيم و تو بگويي: منتظر ام مي‌موني؟ و من بگويم: كه چي بشه؟ و تو گريه كني و من بغل‌ات كنم و بگويم: اگه منتظر ات نمونم چي كار مي‌كني؟‌ و تو بگويي: ميام تو همين ساحل، مي‌ميرم.

راستي! خواستم بگويم: منتظر ات نموندم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :