تو كه از من ِ من هم بي‌حوصله‌تر اي... با دست‌هاي ات چه كنم؟

تاريخ مصرف اين سربرگ‌ها هم تمام شده،
انگار باز دير كرده‌ام
و پيشاني نوشت ِ دير سال‌ام، زودتر از فصل ِ تولد ام باطل شده.
عادت مي‌كنم؛
به ام‌سال ِ بي تقويم هم عادت مي‌كنم،
و شايد حتا فراموش كنم كه نام ِ تو در صفحه‌ي دوم شناس‌نامه‌ام خط خورده.
و من مهر خورده‌ام،
يا چيزي شبيه به امضا،
كف دست‌ام را از دست ِ همه‌ي آن آدم‌هاي ديگر جدا مي‌كند.
آخر صف ايستاده‌ام
نكير و منكر هم خسته‌اند،
فهميده‌اند حساب بلد ام
مي‌خواهند سربرگ‌هاي سفيد را جمع كنم.
...
آخر صف كه مي‌رسد،
وقت تمام مي‌شود
و ديگر ثانيه‌اي نيست كه مرا از خود بگذراند.
همان جا مي‌مانم.
مرا كجا رها كرده‌اي كه پيدا نمي‌شوم؟

و بي‌شرمانه تمام تعبيرهاي عاشقانه‌ي اشكال را فراموش كرده‌ام... تو را پيش از بقيه

چهاردهم دی ماه ۱۳۸۳

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها :