هيچ چيز در دنيا چندش آور تر از توان انسان در رويارويي با حوادث نيست. اولين بار نبود كه كسي را به بيمارستان مي‌رساندم. اين بار هم تنها بودم. همه چيز كه تمام شد و گوشه‌ي دنجي پيدا كردم براي لحظه‌اي فكر كردن، از آن همه صبر و آرامش خود ام تعجب كردم. هيچ‌وقت نمي‌توانم خون‌سردي و آرامش خود ام را در مواجه با چنين شرايطي درك كنم. خود ام براي خود ام غريب مي‌شوم و مي‌ترسم از آدمي كه به آن راحتي و خون‌سردي در راه‌روهاي بيمارستان مي‌چرخد، با دكترها صحبت مي‌كند، موقع آزمايش و خون‌گيري دست بيمار اش را مي‌گيرد و براي‌اش جك مي‌گويد و سر به سر اش مي‌گذارد، وحشت مي‌كنم از جرأت الهامي كه مي‌گويد هم‌راه بيمار است و جواب آزمايش را مي‌گيرد، دنبال دارو مي‌گردد و... آخر سر، وقتي بقيه از راه مي‌رسند، مي‌نشيند و بي مقدمه استفراغ مي‌كند، توي خيابان ديوانه مي‌شود و داد مي‌زند كه «آخه يعني چي كه تو مريضي؟»
نمي‌فهمم. الهامي را كه هم‌راه يك بيمار است، درك نمي‌كنم، نمي‌فهمم آن همه انرژي را ناگهان از كجا مي آورد، آن هم در شرايطي كه بوي بيمارستان، نام داروها، رنگ خون و همه‌ي چيزهاي مشابه خود اش را از پا مي‌اندازد. بقيه مي‌گويند: «الهام خوب مي‌تواند از پس بيمارستان بر بيايد»
فكر كه مي‌كنم، وحشت مي‌كنم. مي‌روم توي دست‌شويي و زار زار گريه مي‌كنم... كسي نمي‌فهمد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :