actually, i’m not drunk

وقتي بداني همان‌قدر كه تو از ما نبودي، ما هم از شما نبوديم و ايضن بر عكس... همه چيز درست مي‌شود، همه چيز. حالا ديگر كافي‌ است چشم بند به چشم و دست به سينه بنشينيم و تماشا كنيم. طاقت همه‌مان كم است اما چاره‌اي نداريم. زمان حبس‌امان مي‌كند و برنده...
اين بار يك دوئل واقعي.
تنها درد ِ بي‌ درمان،‌ آن حس ابتلاي ِ قديمي‌ست كه در نهايت تبديل مي‌شود به يك آه ِ بي‌سامان،‌ به يك... نمي‌دانم... تو بگو...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :