اين‌جا که من نشسته‌ام، همه چيز خوب است. صبح باران می‌باريد و من در تاريک - روشن زدم بيرون و شهر خسته‌ام را راه رفتم. من راه رفتن را دوست دارم. حتا حالا که ۱۰ روز است مچ پای‌ام همين طور برای خود اش درد می‌کند و من محل‌اش نمی‌دهم... راه می‌روم. راه می‌روم.
راستی آيدين! چند روز پيش در خيابان ديدم‌ات. مثل هميشه تو آن‌ طرف خيابان بودی و من اين طرف.
الان برف می‌بارد. هوای اسفند را دوست دارم. هوای نزديکی‌های بهار را... آخ...بهار من... دوست‌اش دارم.
ديگر... آها... خواستم بگويم ملالی هم نيست، نه از دوری شما، نه از دوری خود امان، يعنی حوصله‌ی دل‌تنگی هم ندارم... دل‌ام فقط يک اتفاق نامنتظره می‌خواهد که می‌دانم به زودی روی خواهد داد!!
داده‌ام همه چيز را رنگ کنند، ديوارها را، پرده‌ها را، جلد کتاب‌ها را، خاطره‌ها را و خود ام را...
اين‌جا که من‌ نشسته‌ام، همه چيز خوب است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :