نازي جون دل مي‌بری
نازي جون مال ِ من اي

دي‌روز مامان يكي از دوستان ِ قديمي‌اش را بعد از 6 سال بي خبري اتفاقي كشف كرده! شماره داده‌اند و قرار و...
ام‌روز صبح آن دوست ِ قديمي زنگ زد و شروع كردند به حرف زدن. از تك تك ِ‌ فاميل‌ها و دوستان و آشنايان خبر گرفتند. انگار نه انگار كه 6 سال است كه حرف مشتركي نداشته‌اند. اين‌قدر راحت حال عروس‌ها و دامادهاي قديم و جديد را جويا مي‌شدند و از روماتيسم ِ فلاني و سكته‌ي بهماني سؤال مي‌كردند كه آدم فكر مي‌كرد همين نيم ساعت پيش از هم جدا شده‌اند و هنوز از زير و بم زنده‌گي‌ ِ‌ هم خبر دارند... خود ام را كه مقايسه كردم، ديدم اصلن اين طور نيستم. همين‌طوري كه هر روز دوستان‌ام را مي‌بينم، هيچ حرفي باهاشان ندارم، چه برسد به 200 سال بعد... حال‌ام گرفته شد اساس..
ساعت 3 كنكور دارم و راست‌اش اگر از ترس ِ يكي، دو نفر از مشتاقان ترقي‌ ِ علمي نبود سر جلسه هم نمي‌رفتم، دريغ از يك تست كه زده باشم...


پ.ن:
وقتی که باز می‌آيی
نام ِ تو را
             تمام ِ جهت‌ها
                                رسم می‌کنند.

دل‌تنگی‌ها - رويايی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :