-   اين مرد يك سال ِ تمام هر روز تو را شكنجه داده است. تو را زجر كش كرده و به صلابه كشيده است و حالا به عوض اين كه پليس را خبر كني، هر شب براي‌اش غذا مي‌بري؟ آيا ممكن است؟ آيا خواب نمي‌بينم؟ تو چه‌طور مي‌تواني اين كار را بكني؟
بر چهره‌ي مرد ِ قرباني حالت ِ مكري پر معنا آشكارتر شد و ار ژرفاي قرون صدايي چندين هزار ساله برخاست كه مو بر اندام ِ خياط راست كرد و قلب‌اش از حركت باز ماند:
-    قول داده است كه دفعه‌ي ديگر با من مهربان‌تر باشد!

پرنده‌گان مي‌روند در پرو مي‌ميرند – رومن گاري

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :