دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی،
«دوستت میدارم»*
ایلیا!
ما لحظههای بینظیری را کنار هم گذراندیم. مهم نیست توی آن لحظهها تو دنبال چه بودی یا من به چه فکر میکردم. ما کنار هم لذت بردیم؛ تو از تجربهی من، من از تکرار تو.
شاید هیچکدام از سلولهای من و تو به حس مشترکی از لذت نرسیده باشند در کنار هم. اما من از تو و تو از من، یا حتا تو از تو در کنار من و من از من در کنار تو لذت بردهام.
ایلیا!
تمام آنچه حالا دیگر نیست، موهبتی از تنخواستهامان، یا حتا اگر عشقی، خوب بود.
زمان گذشت ایلیا و تو تکهیی از تجربهیی شدی که زیبا بود و هست.
سفر خوش ایلیا...
/* شاملو
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٠ ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :
