نزديك‌تر شد و خون ِ صورت‌ام را ليسيد. بعد با قدم‌هاي كوتاه شروع كرد به دويدن.

ميرا- كريستوفر فرانک


ببين رفيق ِ ناديده‌ی ناشنيده‌ام! مسأله تشكر از تو نيست. مسأله ارضاي غرور ِ خود ام است و برانگيختن اين حس كه عجب آدم مهمي هستم كه اين همه خوب را يك جا دارم... حالا تو هر طور دوست داري بنشين و ام‌شب تا صبح با من كَل بگذار و سعي كن به من حالي كني كه هيچ براي‌ات مهم نيست كه من اين همه چرا از تو مي‌پرسم و تو با آن‌ همه سواد ِ به درد نخور ات نمي‌تواني به هيچ كدام جواب بدهي... بلد بودن يا نبودن ات هم اصلن مهم نيست... شايد به‌تر باشد بگويم كه خوش‌ام آمد از اين كار ات... خوب و بد اش هم فقط به من و تو مربوط است و سايه‌ي آبي رنگي كه از انحناي كوتاه ِ خودكار ات بيرون زده بود و اعتراف مي‌كنم كه نقاشي‌ات را هيچ نفهميده بودم و اين ربطي به اين ندارد كه بخواهي پيكاسو را با آب و تاب براي‌ام تعريف كني و من با اين چشم‌هاي نزديك‌بين‌ام بروم تو نخ ِ آن تابلو و كف كنم و ياد ام بي‌افتد كه يك بار ديگر ياد ات بي‌اندازم كه: عجب!!

«من اين كتاب‌ها را از ماشين خوش‌گل ِ بابات دوست‌تر دارم!!»

امضا: جوجه تيغی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :