«تو هميشه مسؤول چيزي هستي كه آن را اهلي كرده‌اي. تو مسؤول گل ِ خود ات هستي.»

آن‌ها كه اين‌جايي مي‌شوند، غم دارند... مي‌دانم كه گوشه‌اي از غم‌هاي تو شده‌ام. مي‌دانم كه گاه‌گاهي نگران‌ام مي‌شوي، كه منتظر ام مي‌ماني، كه دوست‌ام داري.
براي اين همه خوبي، نمي‌دانم چه بايد بگويم. شايد هيچ‌گاه نداني كه چه‌قدر بودن‌ات، در اين زمان ِ بي‌هوده‌ي طولاني، آرام‌ام مي‌كند. شايد هيچ‌گاه نداني كه تو را بيش‌ از تمام عصرهاي برفي‌ي زيبا دوست دارم كه با من مي‌آيي، كه كنار ام هستي و سكوت مي‌‌كني تا سكوت كنم. من خوبي را مي‌فهمم، مهرباني را مي‌فهمم و  محبت را كه قشنگ‌تر از همه‌ي عشق‌هاست و تو را بيش از همه...
مي‌دانم كه دل تنگ‌ام مي‌شوي. اين را هم مي‌دانم كه به‌تر از هر كسي مي‌داني چه‌قدر پريشان و آواره‌ام، مي‌دانم كه همه‌ي تلخي‌هاي‌ام را مي‌بيني، بدقلقي‌هاي‌ام را، ديوانه‌گي‌هاي‌ام را و تنهايي‌ام را... و هم‌چنان مهربان مي‌ماني.
اين روزها خوب نيستم، مهربان نيستم، لحظه‌هاي خوب كم دارم. اين روزها هيچ چيز خوبي ندارم كه به درد كسي بخورد و شاد اش كند. با اين‌حال، همه‌ي آن‌چه را كه هست، كه از دل‌ام باقي مانده، يك‌جا مي‌دهم به تو.
كاش بتوانم كمي به‌تر باشم براي‌ات، پيش از آن‌كه سفر ات تمام شود و بي من ِ تو بروي...
اما اگر خوب نشدم، به دل نگير و بگذار به حساب همان جنون ِ ذاتي‌ام... ولي خيلي دوست‌ات دارم... نه چون دوست‌ام داري و نگران‌ام مي‌شوي، فقط به اين خاطر كه دل‌ هرزه‌ام مي‌خواهد دوست‌ات داشته باشد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها :