آدم‌ها به شكل غم انگيزي محدود اند. اين محدوديت نه از لحاظ آزادي‌هاي رايج است و نه از لحاظ تفكرات. منظور ام درجات ِ آزادي در كنش‌ها و واكنش‌هاي عاطفي، درگيري‌هاي احساسي و برخوردهاي اجتماعي، رواني و روحي است.

زماني اعتقاد داشتم كه هيچ‌گاه نمي‌توان انسان و رفتارهاي‌اش را پيش بيني كرد. چون هميشه هاله‌اي از انسانيت و تقدير ناپذيري آدم‌ها را در بر گرفته و هيچ اصل و شناختي نمي‌تواند انسان را مقيد، مدون و قانون‌مند كند. فكر مي‌كردم آدم‌ها آن‌قدر عجيب و پيش‌بيني ناپذير اند كه هرگز نمي‌شود لحظه‌ي بعدي براي سكنات‌اشان قائل شد.

دوستي مي‌گويد: «ما هميشه در تاريكي ِ مطلق زنده‌گي مي‌كنيم.» فكر مي‌كنم حرف جالبي ست. هيچ زماني اطلاعات و شعور ما از محيط ِ اطراف كامل و بي نقص نيست و درست به همين دليل است كه مي‌توانيم انسان وار، با وجود ِ تمام ِ خطاها و اشتباه‌ها، در زمان سيلان كنيم، پيش برويم، فكر كنيم، دسته بندي كنيم و در نهايت محدود به همان محيط و اطلاعات ِ ناقص نتيجه گيري كنيم. بعيد مي‌دانم كسي بتواند ادعاي ِ كمال در دريافت و درك ِ حوادث زنده‌گي داشته باشد. چرا كه اين دريافت و فهم في نفسه ناقص است و تاريكي تنها چراغ ِ روشن اين حوالي‌ست.

نمي‌دانم آن روزها درست‌تر فكر مي‌كردم يا حال. در هر صورت اين روزها ديگر مثل سابق فكر نمي‌كنم. آدم‌ها به شكل غم انگيزي محدود و تكراري هستند. آدم‌ها به شكل غم انگيزي پيش‌بيني شدني هستند و خيلي راحت طبقه‌بندي مي‌شوند، حتا اگر اين طبقه‌بندي به تعداد آدم‌هاي دنيا باشد. نزديك‌تر كه مي‌شوي، مي‌بيني عجيب شبيه ِ بقيه هستي، و بقيه شبيه ِ تو؛ خيلي راحت از هستي، از خود و از تمام مفاهيمي كه مستقل‌ات مي‌كردند از ديگران، ساقط مي‌شوي. مي‌شوي يك نفر مثل همه و همه، خود شبيه ديگران است و ...

برخوردها، انتقال احساس‌ها، تنش‌ها، عشق‌ها، نفرت‌ها، دوستي‌ها، قضاوت‌ها، قهرها، آشتي‌ها، كينه‌ها، حسد، ترس، شهامت، غرور، شهوت، دروغ، همه چيز... هيچ چيز نيست كه مثل چيز ِ ديگري نباشد. و نتواني حدس بزني كه يك آدم ِ خاص در شرايط ِ خاص كدام واكنش را نشان خواهد داد. هر چند آن تاريكي ِ بي روزن كه در آن غوطه مي‌خوريم هميشه هست و شباهت‌ها و پيش‌بيني‌ها را از نظر مخفي مي‌كند.

البته دانستن اين‌كه واكنش ِ ديگران چه‌گونه است معمولن فايده‌ي خاصي ندارد، يا براي من ندارد، چون سر به هوا و فراموش‌كار هستم و خود خواه‌تر از آن كه بخواهم به خاطر آگاهي از وضعيت يك نفر ِ ديگر روند كارهاي خود ام را عوض كنم. ولي در كل دانستن‌اش جالب است و مفرح و حتا مي‌تواند كمك كند كه آدم بعدها عذاب وجدان بگيرد! و كمي هم غصه بخورد. اما به هر حال سواد زيادي نمي‌خواهد، كافي‌ست كمي از خود ِ خود امان، از تعصب‌ها و خود محوري‌هامان دور شويم و خودمان را و دنيا را به چشم ِ يك ناظر ِ بيروني نگاه كنيم - در تاريكي ِ مطلق -

اين را امروز اين‌جا مي‌نويسم تا اگر بعدها نظر ام عوض شد، بدانم كه زماني چه‌گونه فكر مي‌كردم.
اصولن آدم بي حافظه‌اي هستم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :