قاف
ناخنهام را بلند میکنم، مانیکورشان میکنم و از این لاکهای رنگ به رنگ میزنم، روی هر کدام از ناخنهام هم یک ستاره میچسبانم.
موهام را هم بلند میکنم و به جای شرابی این بار هایلایت زیتونی میکنم.
یک دستبند هم میخرم از آن نقرههای خیلی نازک، که دور مچ آدم میمانند.
یک شلوار هم میخرم، سفید، شیری. دوست دارم پارچهای باشد و سعی میکنم وقتی میپوشماش احساس نکنم که لخت ام.
تا یادم نرفته، سایهی چشم هم میخرم، نمیدانم چه رنگی، فقط از آنهایی باشد که به من خیلی میآید، که
چشمهای درشت پشت ویترین عینکام را درشتتر نشان میدهد.
مجله هم میخرم، شش سال، شاید هم هفت سال باشد که مجله نخریدهام.
بعد، دوست دارم با نرگس و سحر و سحرناز، یا با هاجر و لیلا برویم ائلگلی، دور دریاچه راه برویم، بستنی بخوریم. امین هم باشد، قایقسواری کنیم، یا با وحید برویم بالای دیوار و گل بچینیم و دور حوض بدویم، سر بخوریم و بخندیم، قاصدک فوت کنیم، مجتبی باشد و حافظ بخوانیم، میانترم الکترونیک یک داشته باشیم و من و آرش توی کلاس 203 باشیم و نرویم که درس بخوانیم، که رامتین برای هزارمین بار 555 به من یاد بدهد و من نفهمم، برویم توی اتاق مجمع و بیخودی هی پاگیرایی بنویسیم و ویرایش کنیم و چاپ کنیم، که پلیس من و وحید را بگیرد و بعد که خواست ولمان کند، به من بگوید شما از این طرف بروید و به وحید بگوید شما هم از آن طرف، من و نرگس و محمد و رامتین و امین برویم کوه و باز پلیس بگیردمان و از من و نرگس بپرسد: آن بالا که بهتان دست نزدند؟ و من پقی بخندم و پلیسه عصبانی بشود و از ما تعهد بگیرد که دیگر با نامحرم کوه نرویم و رابطهی نامشروع نداشته باشیم، بعد زنگ بزند خانههامان و قطع کند که مطمئن شود شمارهی اشتباهی ندادهایم. بعد وقتی من و آرش را پلیس میگیرد و از من آدرس خانهمان را میخواهد، من از آرش بپرسم: آدرس ما کجا بود و پلیسه هر چه از دهاناش در میآید نثارمان کند و ماه رمضان باشد و من سحر و نرگس و محمد و آرش رفته باشیم بیرون شهر برای هواخوری. دوست دارم، آن ولنتاینی باشد که آرش کراوات بسته بود توی دانشکده و با وحید نشسته بودند و من داشتم برای آرش فرنچ کیس توضیح میدادم که چهجوری بهتر است، همان ولنتاینی که اولین کادوی ولنتاین را برام فرستاده بود، بعد هاجر که قرار بود برای من و ماه ماه ماکارونی درست کند، که وقتی مهمان آمد علی مجبور شد بدود توی راهپلهی پشتبام قایم شود، که توی دانشگاه سحرناز آرین میگذاشت توی ضبط و میرفتیم دور استادیوم دانشگاه و بعد خوابگاه پسران و میرقصیدیم توی ماشین، که عروسی نرگس باشد و دسته گلی که بینام به باشگاه فرستاده میشود، که توی سهند همه با ترس بالا رفتن من را تماشا کنند از دکل توربین بادی و تو بیایی بالا و شب بشود و برف باشد و جادهیی که توی بلندی فقط من را دارد و تو را دارد، که شب بشود و من برگردم خانه و تو بگویی کاش یک شب... و بعد آنقدر دور بشویم از هم که...، که بنشینم کنار امین و برام قصه بگوید.
دلام تنگ میشود... فقط تنگ میشود و چیز بیشتری نمیخواهد.
