تمام پرسه‌های‌ام را در خيابان جا می‌گذارم، تمام ماجراهای‌ام را، تمام برگه‌های جريمه‌ام را...

پياده روها هميشه شاهد بزرگی‌ی ِ تنهايی‌ی ِ من بوده‌اند. اگر امروز می‌بينی برای‌ات می‌نويسم، به اين خاطر است که چند ساعتی‌ست سيگارهای‌ سکوت‌ام تمام شده‌اند. حتا همه‌ی آرزوهای‌ام را چاق کرده‌ام، ولی نشد، کبريت هم ندارم. به هر حال مجبور ام هذيان‌های‌ام را بلند بلند برای‌ات ديکته کنم تا بشنوی. حالا هر جا که باشی، چه خط بدهی، چه نه، من برگه‌ی انصراف‌ام را مثل برادر‌ ات روی تمامی رد پاهای‌ام، واژه‌ای‌ام، و از همه مهم‌تر روی خود ام می‌چسبانم. حالا نوبت توست، تا موافقت نکنی هيچ چيز درست نمی‌شود. من هم زير برگه‌ی انصراف‌ام درشت ِ درشت با ماژيک‌هايی که هنوز زياد مستهلک نشده‌اند با رنگ قرمز می‌نويسم: 
                                                               من انصرافی‌ام. به من احترام بگذاريد!!

پ.ن: مهدی‌ی ِ خوب‌ام... يک روز اين را برای‌ام نوشته بودی... خيلی وقت پيش بود... آن قدر قديم که داشتم لحن فرياد های‌ات را فراموش می‌کردم... حالا همه چيز دارد مثل ِ صدای تو که آن روز پای تلفن دل‌ام را لرزاند، تکرار می‌شود و من هيچ ندارم... تو آن‌جا نشسته‌ای و می‌خواهی من بنويسم، من اين‌جا نشسته ام و می‌خواهم تو بنويسی...

ببين: «تنها يکی
        آن که خسته‌تر است.»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :