هِي آقاهه! با تو اَم...

خب مي‌گي كه چي؟ اگه بعد از يك‌ سال و نيم تازه الان به اين نتيجه رسيدي كه اون روز سر اون پله‌ها، من و اون بهت دروغ گفتيم كه زن و شوهر ايم، مشكل ِ تو ِ ...  اولن كه اصلن نبايد مي‌پرسيدي كه «شما زن و شوهر ايد؟» خب پرسيدي؟ انتظار نداشتي كه تو اون وضعيت من بگم: «نه خير ايشون دوست پسر بنده هستند» اون‌هم كجا... تو اون مكان ِ مقدس!! يا وقتي زل زدي تو چشم اون و دوباره گفتي: «ببخشيد مي‌پرسم، شما زن و شوهر ايد؟» قرار نبود كه اون هم برگرده بگه: «نه خير. اين خانوم از اقوام سببي بنده هستن كه من اين‌جوري بغل كردم و دارم ماچ ‌اش مي‌كنم». ثانين، تو اون‌جا چي كار مي‌كردي كه مجبور بشي ما رو ببيني؟
به هر حال جواب اون سؤال هموني بود كه شنيدي، هر چند در تمام ِ اين مدت همون يه بار به عقل‌امون رسيد كه بگيم زن و شوهر ايم... فقط همون يه بار رو دروغ گفتيم... اون هم تقصير ِ تو بود... خود ات حرف گذاشتي تو دهن‌امون... حالا چيه هر روز چپ چپ منو نگاه مي‌كني؟ دل‌خور شدي كه دروغ گفتيم؟ از قديم گفتن: همينه كه هَه... يكي نبود بهت بگه آخه مگه زن و شوهر مريض‌ان برن تو اون خراب شده هم‌ديگه رو بغل كنن؟ به من چه كه تو اين‌قدر پاك – ذهن اي!!
خوش ندارم هر روز زل بزني به اين حلقه‌ي كوفتي كه محض تنوع انداختم تو انگشت‌ام و دنبال اون بگردي و هي ابرو بالا بندازی و اشاره بدي كه كو ؟
من هم مثل ِ تو نمي‌دونم كه اون كجاست... خيلي خوش‌حال مي‌شم که اگه يه وقت سر راه پله، توي كوچه، زير ِ درخت، يا هر جاي ديگه ديدي‌ش كه داره يكي ديگه رو ماچ مي‌كنه بياي بهم بگي تا من هم تو اولين فرصت برم يكي ديگه رو ماچ كنم!! (يكي ديگه هم نبود، خود ات رو ماچ مي‌كنم)

فعلن همينه كه هَه...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :