گلوله به ستون فقرات‌اش اصابت كرد و تا آخر عمر زمين‌گير شد. در پيري و تنهايي، بدون ناله و اعتراض، و بدون لحظه‌اي ندامت، با عذاب خاطره‌ها و پروانه‌هاي زرد رنگي كه يك لحظه راحت‌اش نگذاشتند، مُرد. مطرود همه بود، درست مثل مرغ دزدها.

گارسيا ماركز – صد سال تنهايي


آدم‌هايي هستند كه اتفاقي اند... خيلي اتفاقي.
آدم‌هايي هستند كه تاريخ مصرف‌اشان كوتاه است،
زود از حوصله‌ي خوب‌ها سر مي‌روند و ديگر كسي دوست‌اشان ندارد.
آدم‌هايي هستند كه خيلي زود به همه چيز عادت مي‌كنند،
آن‌قدر عادت مي‌كنند كه خيلي اتفاقي مي‌ميرند.
آدم‌هايي هم هستند كه دل هرزه‌شان از روسپي‌ي كهنه‌كار شهر هم وقيح‌تر است،
و هميشه يك نفر هست كه زير پنجره‌اشان آواز بخواند.
آدم‌هايي هم هستند كه ديگر نيستند
فرض كن من همه‌ي اين آدم‌ها باشم، همه‌شان، يك‌جا...


پ.ن:

Whatever role you take in your life, be true to yourself

از حالا به بعد هر موقع با چراغ ِ خاموش آن لاين بشي، نمي‌فهمم... جالبه، مگه نه؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :