عزيزترين ِ مهربان‌ام، سلام!

دروغ چرا، حال ما بد است، باور كن. حال ِ همه‌مان كه نه، حال من بد است؛ تمام اين مدت دروغ گفتم كه خوب ‌ام.
شش ماه زمان زيادي‌ست... زمان زيادي براي پيچاندن زمين و زمان، براي جواب هاي سر بالا به سؤال‌هاي سخت، براي سكوت‌هاي مزمن و براي تمام ِ بغض‌هاي يتيم.
اين‌كه تا الان دندان روي جگر گذاشته باشم و تلخي‌ها را پنهان كرده باشم، نه براي رعايت حال تو بوده، نه براي دل ِ بي صاحب خود ام. دليل اش را خوب نمي‌دانم، اما هر چه بوده، از تمام شب‌هايي كه تو را از پشت اين پنجره‌ي سرد در آغوش گرفته‌ام و تا صبح گريه كرده‌ام، بي‌زار ام، از تمام حرف‌هايي كه از بين سيم هاي تلفن به تو رسانده‌ام، بي‌زار‌ ام، از همه آن اكسيژني كه فاصله‌ها را پر كرده بي‌زار ام... شش ماه زمان زيادي‌ست براي پنهان كردن دردها از كسي كه مرهم همه چيز است.
حالا اگر درست چند شب پيش از برگشتن‌ات فرياد مي‌زنم، فقط به اين خاطر است كه خسته شده‌ام، خيلي خسته... ديگر تحمل هيچ دردي را ندارم، اشباع شده‌ام از غلظت تنها‌يي‌ي اين حوالي.
كاش تا آمدن‌ات همه چيز خوب شده باشد. مي‌خواهم وقتي بغل‌ات مي‌كنم، وقتي مي‌بوسم‌ات، وقتي سر روي شانه ات مي‌گذارم، هيچ دردي نباشد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :