سه روز گذشت
و زمستان شد.

هي! گنجشك كوچك من...
خواب ديدم كه چشم‌ها‌ي‌ام را هنوز دوست داری
و من هنوز در تب لبان‌ات مي‌خندم.
هوا سرد است
و دل هرزه‌ همين حوالي گم شده
مي‌گويد:
مرد بي‌نامي را دوست مي‌دارم
مرد بي‌نامي كه دي‌شب از پنجره پريد توي اتاق
انگشت‌هاي‌ام را لاك زدم و گذاشتم كه ببوسد
ماه ‌ات را كه گذاشته‌اي روي پيشاني‌ي من، نشان‌اش دادم و
گفتم كه رفته‌اي سيگاري بكشي‌ و برگردی
گفتم كه هر شب خواب‌ات را مي‌بينم
گفتم كه هزار مشق نخوانده دارم...
باور نمي‌كند
باور مي‌كني؟
مرد بي نامي را دوست دارم كه باور نمي‌كند دست‌هاي من را يك نفر در باد با خود برد
راستي!
دل هرزه براي‌ات بستني خريد
گذاشت روي نيمكت تا سر راه بر داري،
برف مي‌باريد
به اين زودي‌ها آب نمي‌شود، خيال‌ات تخت.
الو! الو!
تمام سيم‌هاي تلفن را گرفته‌ام توي دست‌ام و دنبال نشاني‌ي تو مي‌گردم.
وقت امتحان تمام شد
و من آخرين سؤال را براي تو كنار گذاشتم.

پنج دقيقه سکوت و... ديگر هيچ.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :