ريحانه صبحانه نمي‌خورد،
ريحانه 3 ساله است،
ريحانه موهاي فرفري دارد،
مادر اش براي‌اش خواهر آورده،
خواهر خيلي كوچك است.
من مي‌خندم.
تماشاي‌ات مي‌كنم.
تو مي گويي: من نيستم... بچه نمي‌خواهم...
مي‌گويم: نمي‌تواني از دست‌ام فرار كني.
عشوه‌ مي‌آيي... گوشه چشم نازك مي‌كني...
مي‌بوسم‌ات.
و مي‌رويم.
و مي‌گذرد.
و ريحانه بزرگ مي‌شود.
و تو نيستي.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۳
تگ ها :