هووي ِ من: خانوم گُل...

لي لي از خط فاصله مي‌گذرم.
هي، روزهاي بوسه و التهاب!
عجيب دل‌تنگ‌ شده‌ام.
كوتاه‌ترين خاطره‌ي تو: تاكسي! تاكسي!
بچه بوديم،
و هزار سال طول كشيد تا ترديد آغوش‌ات را از پيشاني‌ به لب‌هاي ام برساني.
هي، روزهاي موزه‌هاي بي‌هوده!!
و ...
هيچ‌كس باور نمي‌كند،
كوه، برف، بهار،
سر مي‌گذارم روي پاي‌ات
تو مي‌خوابی
و شب كه مي‌شود، باد مي‌آيد
و تو را از من مي‌برد.
هي، باد ِ بد،
من كه نه، دل ِ هرزه بهانه‌ات را مي‌گيرد،
صداي‌ات... 

 

من: بوس‌ات كنم؟
بغض‌اش را خورد و گفت: نه...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸۳
تگ ها :