خانوم معلم تركه‌اش را به هوا برد، چشم‌هاي‌ام را بستم، كف دست‌ام را فراموش كردم، ساناز سيب‌ها را دور ريخت، سر سه راهي از اتوبوس پياده شدم، زير باران دويدم، نقطه- سر خط بعدي را كه رد كردم، موها‌ي ات سفيد تر شده بود، خانوم معلم تركه‌اش را گم كرده بود، تو با من مي‌دويدي، روي نيمكت كه نشستيم، گفتي: تو عشق بي عاشق من اي، نقطه گذاشتم، چشم‌هاي‌ام را بستم و دفتر مشق‌ام را پر كردم از عكس بوسه‌هاي ديوانه‌ي تو، آن طرف شيشه‌هاي رنگي زنگ ‌خورد، سيگار ات را خاموش كردي و اول صف ايستادي، من در صف جا نشدم، تا رفتم عاشق بشوم، صندلي‌ام را بخشيدي، گريه نكردم، خانوم معلم دست‌ام را گرفت، ‌برد پشت در ِ كلاس و گفت: حالا تو ديگر بزرگ شده‌اي، مشق‌هاي ات را بده به بغل دستي‌ات، دل‌ام كوچك مي‌شود، كوچك‌تر مي‌‌شود، دل‌ام گم مي‌شود، خواب‌ات را مي‌بينم، تو با همه مي‌روي... تركه‌ي خانوم معلم كه نباشد، خيانت مي‌كنم، و تو در چشم‌هاي‌ام مي‌ماني.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸۳
تگ ها :