دیروز نگاهم کرد و گفت "فردا روز تو است، هر ساعتی و هر زمانی که خواستی بیا. فقط (با خودم گفتم: آه- فقط...) صبح می روم اتاق استیو – خواستی بیایی، تا آنجا بیا."

 

*پ.ن. دوست دارم بنشینم و بنویسم. از تمام شهرهام، از تمام آدم هام. اما (آه – اما...) چند سال است که زبان نوشتن من با زبان زندگی کردنم فرق کرده و من کمی خواب آلودم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :