بعد، خوابش را می‌بینی؛ توی برف و کولاک کوهستانی -  توی یک روستای دورافتاده، جایی بین صخره های یخ زده در یک رستوران بین راهی کار می‌کند – مثلا امین صاحب رستوران است- صندوق‌داری می‌کند. پس از یک سفر طولانی ِ بی محتوا با پ رسیده‌ایم به آن‌جا و قرار است توی آن رستوران  غذا بخوریم.

از 10000 پله بالا می‌رویم تا برسیم و دلِ من می‌تپد و خوشحال‌م. می‌رسیم. پ کنارم ایستاده که بغل‌ش می‌کنم، می خواهم ببوسم‌ش لب‌هاش را می‌کشد کنار و لپ‌ش را می‌آورد جلو. من اصرار می‌کنم و لب‌هاش را می‌بوسم. پ پول غذا را می‌دهد و از لا به لای دالان‌های سنگی می‌رویم سمت جایی که قرار است غذا بخوریم.

ما را همراهی می‌کند، بغل‌ش می‌کنم. باز می‌بوسم‌ش. لب‌هاش را. مکث می‌کنیم آن‌جا. هزار سال می‌گذرد. از خواب بیدار می‌شوم.

و توی‌ بیداری یادم می‌افتد که چه یادم هست نرمی لب‌هاش – بوسیدن‌های خوب‌ش...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :